حذف شد:(

همین دیشب بود که فهمیدم چقدر می توانم حسود باشم و چقدر حسود هستم اصلا! و چقدر حسادتم خطرناک است...خطرناک دقیقا بخاطر اینکه فکرهایی که می کردم خیلی خطرناک بود؛حتی برای خودم...ساعت  سی دقیقه ی بامداد بود که از یک عزیزی یک پیام درباره ی عزیز دیگری که درباره ی عزیز شدنش در سرزمین دلم و ...نمی داند دریافت کردم ؛پیام مربوطه هیچ ربطی به شخص مشکوک نداشت...هیچ ربطی (باید عرض کنم،شخص مشکوک همان شخصیست که هرروز برایش نقشه ی قتلی میکشم تا یک روز مانده به روز دیدارم با حضرت عزراییل عملی اش کنم)

داشتم آماده می شدم برای خواب ؛یعنی چشمهایم به ریزی چشمان همان عتیقه یعنی شخص مشکوک شده بود و بسی قرمز...داشتم آماده می شدم که بروم ویتامین Cجوشانم را بیاندازم توی یک لیوان آب معتدلِ رو به خنک تا مبادا این خواب عزیز به واسطه ی نوشیدن آب یخ!از سرم بپرد...داشتم آماده می شدم که دندانهایم را نخ دندان بکشم تا برای مراجعه ی بعدیم به لاله جون (بهترین دندانپزشکی که تابحال بهش مراجعه کردم و اولین دندانپزشک همینطور!) دروغ نگویم که نخ دندان می کشم ولی جنس دندانهایم مزخرف است...داشتم آماده میشدم که حتی فصل چهارِ«من گنجشک نیستم» مصطفی مستور را با زخوانی کنم...داشتم آماده ی یک دنیا کار خوب می شدم؛حتی داشتم به این فکر می کردم که امشب خواب گلدانِ سانازنامم  را ببینم که دیروز به رحمت خدا رسید...من می توانستم یک شب داشته باشم اصلا تکرار نشدنی...که آن عزیز؛با آن پیام تحریک کننده اش...«ت  ِ ر» زد به همه ی تکرار نشدنی های بالقوه ام...که همینطور بالفعل نشده ناکام فرستادمشان به دَرَک!

هیچ کدام از برنامه های قبل از خوابم عملی نشد؛هیچ کدامشان...حتی(!؟)...رفتم بالا ی تخت ؛زل زدم به پنجره ی اتاقم و با خودم دو دوتا چهار تا کردم و پیش خودم فکر کردم که اگر فرد مشکوک را از این ارتفاع و از سمت سری و نه دُمی به پایین پرتابش کنم دیگر همه چیز درست می شود...داشتم به این فکر می کردم که اگرسرِ شخص مشکوک را بکوبانم توی این شیشه ی دوجداره هم خوب است؛با این کار فراموشی می گیرد و همه چیز درست می شود...داشتم به خیلی چیزهای خبیث فکر میکردم ...داشتم یک قاتلِ بالفعل تمام عیار می ساختم از خودم که نمی دانم چه ساعتی چشمانم بسته شد...

خدارا بسیار شکر که چشمانم بسته شد وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی می توانست بیفتد مگه نه؟؟؟

+:حذف شد:(

++:ساناز جانکم؛مگه قرار نبود نبود تو نری؛مگه قرار نبود مثل "مفرد مذکر همیشه غایبم"نشی؟مگه قرار نبودش؟؟؟

+++:به من تسلیت بگید؛سانازم مُرد...

/ 4 نظر / 8 بازدید
samira

سلام[قلب] دوست خوبم دختر کوچولوي من تو اولين مسابقه زندگيش شرکت کرده .الانم رتبش خيلييييييييييي پايينه .فاصلش با بقیه خیلی زیاده من خیلی ناراحتم .براي برنده شدن به کمکت خيليييييييي احتياج داره آخه دختري من زياد فاميل نداره . خرجشم يه مسيج . خيلي ماهي به خدا . اگه همين الان موبايت دم دستته ميشه يه راي کوشولو بهش بدي ؟[قلب][خجالت] فقط کافيه 553 رو با موبايلتون مسيج کنيد به شماره 20008080200 مرسي واسه همه مهربونيات [گل] ميشه اگه مسيج دادي بياي وبلاگش و بهم خبر بدي ؟کلي بهم اميد ميدي آخه اينم لينک عکسشه : http://www.niniweblog.com/images/festival92/553.jpg [قلب] راستی به کساییم که مسیج میدن به قید قرعه 100 هزار تومن جایزه میدن[گل][خجالت][قلب]

mina amiri

اول تسلیت بابت ساناز جانکت...[ناراحت] رها جونم بعضی وقتا باید اینجور آدمای ... کنارت باشه تا مثلنی قدر یکی مثه منو(خخخخخخخخخخخخخخخ) بدونی...والا[نیشخند] بعضیا اصن هستن که حال و روزتو خراب کنن...ولی تو عادی باش

فاطمه

گل ها هم دیگه با هامون نمیمونن چه برسه به ادما رشیدم هی حالش خوب میشه بعد باز بی حال میشه خردالی هم داره میمیره گویا [گریه] من خیلی ناراحت میشم با عشق بهشون رسیدگی میکنم اونوخ ...شاید عشقم فاسد شده چه میدونم [ابرو]

sahar

تسلیت میگم[گریه]