مردانه نوشت^ـ^

یک مرد را؛یک زن نه فقط از روی ظاهرش؛از روی مردانه بودنش دوست می دارد...

مردانگی هایش را من می دانم...؛اینکه؛هرشب قبل از خواب مسواک می زند دندانهایش را؛ بعد دهانش را باز می کند تا برق دندانهایش را ببیند؛اینکه؛وقتی فردا جمعه نیست؛ناراحت است و کمی مضطرب؛می رود لباس هایش را برای فردایش آماده می کند؛اول پیراهنش را چک می کند که مبادا اتویش شکسته باشد؛نیاید آن شبی که اتوی لباسش شکسته باشد؛..تمام چراغ ها را روشن می کند؛به دنبال اتو می گردد؛لباسش را که اتو کشید؛دستی به  ریش هایش میکشد؛زیر لب غرُلندی می کند که انگار نه انگار که دیشب شیو کردمشان؛ساعتش را کوک می کند روی ساعت30/5 که زودتر بیدار شود و ریش هایش را شیو کند...ساعت که 6 می شود؛می رود که حاضر شود؛از همان ادکلن مورد علاقه اش با آن بوی تندِ مردانه اش می زند به لباسش و به گردنش،می گوید وقتی با کسی روبوسی می کنم باید خوش بو باشم،...عینک آفتابی اش را می گذارد توی جیب پیراهنش؛برای بار آخر دستی به موهایش می کشد و می رود...می رود پی لقمه ی حلال...کارش را خیلی دوست ندارد؛هرروز قبل از رفتنش سرکار می شمارد روزهایی که مانده تا بازنشست شود...

پشت میز کارش می نشیند؛میزش را مرتب می کند؛لیوان چای که از دیروز روی میزش مانده بود را میگذارد توی سینک؛و یک لیوان جدید برمیدارد و برای خودش یک لیوان چای می ریزد..می آید می نشیند پشت میزش؛لیوان چای را می گذارد روی میز،نگاهی به عکس روی میزش میکند؛و نگاهی به سقف اتاقش،انگار خدا برای او آنجا خانه کرده باشد؛یک خدایا به امید تویی می گوید و کامپیوترش را روشن میکند؛اول می رود سراغ میل باکسش,ایمیلهای جدیدش را چک می کند؛تقریبا هرروز ده تا ایمیل جدید دارد؛همه اش هم کاری...

ساعت ناهار که می شود؛می رود توالت؛دستهایش را که شست؛آبی که به صورتش زد،با هزار تا غر که هیچ غذایی به پای غذای خونگی نمیرسه؛می اید توی ناهار خوری،توی ناهار خوری می گردد دنبال چهره ای آشنا؛چهره ای که بیشتر از همه با او حرف می زد؛می نشیند پشت میز،غذایش که تمام شد؛...می رود توی اتاقش؛اصولا انسان کم حرفیست...میرود و منتظر می ماند ساعت کاری تمام شود...ساعت که شد 2:30به خانه زنگی می زند؛که چیزی نیاز نداریم که سر راه بخرم؟

با ماشین شخصی اش نمی رود سرکار،توی تاکسی در مسیر برگشت؛جلو می نشیند؛همیشه؛اگر جلو پر باشد آنقدر منتظر می شود تا یک تاکسی بیاید که صندلیِ شاگرد خالی باشد؛توی تاکسی ؛"انگری برد" بازی می کند،تا خوابش نگیرد؛..

از پله ها که بالا می آید؛دستانش پر است از هندوانه و طالبی و نیم کیلو گوجه سبز؛...

می آید توی خانه؛تنش داغ کرده،اولین کاری که می کند؛بعد از کمی غرلند کردن؛روشن کردن کولر است؛آن هم روی دور تندش..

می رود؛پاهایش را می شوید؛سرش را می برد زیر شیر آب...می آید بیرون؛تلویزیون را روشن می کند؛بعدش هم؛ر ی س ی و ر؛را...می زند شبکه ی* v* o *a*اخبار گوش میکند؛زیر لب برای خودش فحش هایی می دهد؛...همان جا پای تلویزیون خوابش می برد؛درست مثل پسر بچه ها..انگار برایش لالایی خوانده باشی...

می گذرد روزگارش،تا باز هم شب شود...و باز هم ...

زنانه نوشتش را بخوانید دراینجا^ـ^

 

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
vahide

رها جونی خیلی جالب و زیبا نوشتی[قلب] یعنی سرو تشونو بزنی غررو میزنن[چشمک] درمورد زنم فوق العاده بود!!! ای کاش این مردا این فرشته ها رو درک کنن![چشمک] میدونم توقع زیادیه!

sahar

نه عزیزم قشنگه ولی غمناک بزار بمونه من همچین جسارتی نکردم [ماچ]

حیران

هعی! آدم نمیدونه چی بگه بخدا مرد اگه مرد باشه حتی قابل ستایشه و اگر بخواد نامرد باشه، شیطان به تمام معناس...

sahar

تازشم یه سر بیا وبم

مده آ

ممنون رها .. اون یک سفر خیالی بود از میان عکس ها .. :)

سیده زینب

چه قدر خوب شدنی بود برای یک روز زندگی کردن به جای این مرد با مرور این کلمات

داهول (دامت برکاتهُ)

سلامی علیکم می ری تو. این سایت یا سایت های مشابه که برای آپلود هست http://www.upload.tehran98.com/ اون قسمتی که نوشته مرور میزنی عکس رو از کامپیوترت انتخاب میکنی اما توجه کن حداکثر حجم عکس بیشتر از اون چیزی که نوشته شده در این سایت نباشه شروع آپلود رو می زنی بعدش آدرس عکس رو برای استفاده تو وبلاگ می گیری همین

سعید

قشنگ بود... یه چیزاش مشترک بود با من. مرسی

سکّو

آخی اخی...چ خوب بود این نوشته...قبلا زنانه نوشتش رو خونده بودم حالا اینو خوندم خیلی خوب بود :) اینو تو دوس داشتنی های روزانه م میذارم:)