سبز آسمانی من

توی ایوان می ایستد و چادرش را به دست باد می سپارد و نگاه نگرانش را بدنبال صدا راهی می کند...

راستی صداها چقدر عجیب نگاه ها را نگران می کنند...مثلِ صدایِ اللهُ اکبـــر...مثلِ صدای آغوشِ کسی از راهِ دور...

خوش به حال باد که هر روز هزار بار تو را طواف می کند و به حجر الاسود نگاهت که می رسد صد بار اشک می ریزد و هوا می بارد...و بی چاره من که همه ی نصیبم می شود دستی که گدایی باران می کند ...و بی چاره خواب ها،که هرشب راسِ طلوعِ قوس چندمِ ماه،چشم هایشان را می بندند و هی تو را نمی بینند...

خوش به حال کلمات که رسم الخطِ تو را خوب بلدند و همینطور می آیند...خوش به حال شعر...چه عشقی می کند که تو را می ستاید...تو از کدامین تباری؟از کدامین قبیله؟که این چنین رسم مجنون کردن را خوب بلدی ...

مرا بگذار تا غرقِ اقیانوس چشمانت شوم...آنقدر نگاهت کنم تا جان دهم...

کلمات چه قدر بی قرارند برای از تو نوشتن و من چه اندازه پُرم و چه اندازه تهی ...

                                                                                     "ره.آ"

/ 2 نظر / 22 بازدید
سارا

خوشگل من ^_^

الهام

وای چه حال خوبی داره این نوشته....خط به خطش رو میشه تصور کرد....