بالهایم را در همان لحظه جا گذاشتم...

پرنده ای،بالای سرم،پرباز کرد...پرید؛بلند پرید...اوج گرفت و بعد پایین آمد...بعد نشست روی زمین ...من،پرنده شدم،خواستم که پرواز کنم،افتادم...از پا افتادم...بالهایم؟!بالهایم کو؟!...پر شدم از حسِ طمعِ پروانگی...عجیب فکر می کنم،قبلترها،پروانه بودم..پروانه ای که به دور تو می گشت...فکر میکنم تو،قبلترها،شمع بودی...بودی،هوم؟!...

من افتادم...بالهایم را همان جا جا گذاشتم...سرم که پایین بود ولی صدایی شنیدم...صدای شکستن دلت بود یارا؟!...چیزی در فضا درخشید،خورشید نبود...خیلی نزدیکتر بود...خیلی...سرم را بالا آوردم...بازتابِ نور در بلور اشک های تو!!!

مرد...تو گریه میکردی؟! تو؟!...گریه؟!...

من افتادم،بالهایم را همان جا،جا گذاشتم...سرم که پایین بود ولی،دلت که شکست ...اشک هایت ...اشک هایت که از صندوقچه ی نگاهت،ربوده شد...من،همان جا،افتادم...بالهایم را هم،جا گذاشتم...بال هم اگر داشتم،مگر غمِ نگاهت،نایی برای پریدن برایم می گذاشت...نه!...نه یارا...

حالا،بال هایم نیستند،...پروانه ای شده ام،بی بال...زانوانِ ضعیفم را بغل کرده ام و تنها...تنها،غمِ نگاهت،مرا هی مجنون می کند...هی بی قرار می کند...هی،غمت،رسوخ می کند به جانم و دردم می گیرد ... دردم می گیرد یارا...

/ 9 نظر / 18 بازدید
سکو

هوووووووووووووووومممممم جا گذاشتی بالت رو..هستی ت رو....دردت بی کسی نیست..خوش بحال آنان که دردشان بی اویی ست......

سرتونین

وقتی مردی می گرید... وقتی... مردی می گرید...

ماشا

سلام گرامی دوست من. دیمه خاو دالی نویشتویر مه یم... خوابی دیده ام به بیداری.کابوسی به وقت هوشیاری. شوئی گیر شب شده ام در روز روشن.. واتوره با (کابوس)به روز است و منتظر نقد و نظرت...

پرنیآن

:)

فاطمه

غم ِتو مانع از پروازم می شد .. این تیکه اشو خیلی دوس داشت!!

پرواز یک عاشق

هر از گاهی " خودت " را از خودتت طلب کن... شاید گم شده باشی ...

من ، بی تو

بالم را که هیچ دلم را تمام وجودم را جا گذاشتم ...

فاطمه

می خواما کمی سکوت کنم .. این جا باید اروم بودن و حفظ کرد فارغ از هر تنشی! دوست دارم نوشته ها و مهم تر ادمهایی که ارامش بخش اند!