پیچ تندی بود...

سرت را تکیه داده بودی به شیشه ی مه گرفته ی ماشین...خوابت گرفته بود مثلا،خودت هم می دانی که خواب نبودی...من هم فهمیدم!نمی دانم چرا!...چرا بلد نیستم برایت مخفی کاری کنم؛چرا بلد نیستی برایم مخفی کاری کنی...پیچ تندی بود،سرت کوبیده شد به شیشه...آآآآآآآآآآآآخ!....من هیچ وقت؛هیچ وقت نتوانستم خودم را بی تفاوت نشان دهم؛حتی آن روز که،آمده بودی و زنگ در را از جا کنده بودی،یادت می آید،بعد از اینکه از پله ها بالا آمدی،پایت جلوی پادری پیچ خورد؛من رنگم پرید؛دلم ضعف کرد...یادت می آید؛بعدترها گفتی که چشم هایم خیلی نافذند و از این حرف ها...این بار هم مثل همان روز؛هی خواستم عکس العمل نشان ندهم،ولی نشد؛تا گفتی آآآآآآآآآآآآآآآآآخ،سلول به سلولِ تنم دردشان گرفت؛گفتم چیییییییییییییی شد؟دوباره چی شد!گفتم،تو چرا انقدر بلا خیزی...و تو خندیدی ولی من،سرم را برگرداندم و اخم هایم را بردم توی هم؛ و صدای موزیک پلیرم را بالا بردم...ولی داشتم از آینه ی جلو نگاهت می کردم،دیدم که اخم هایت رفت توی هم،دیدم که لُپ هایت آویزان شد...می دانستی لُپ هایت که آویزان می شود من بیشتر تو را عاشق می شوم؟!...و خندیدم؛انگار دلم خنک شد...دوباره چشم هایت رابستی...و مثلا به خواب رفتی...به خواب نرفتی مگر نه؟نرفتی دیگر!...زده بودیم کنار،رسیده بویدم به یک مسجد وسط راه،همه پیاده شده بودند که نماز بخوانند،من به خحواب رفته بودم انگار...یادم هست؛با دستهای خیسِ به وضویت؛بیدارم کردی...و من عاشقِ بوی دستهای تواَم...و تو چه خوب می دانی!از خواب که بیدار شدم و چه بیدار شدنی بود ...همه چیز یادم رفته بود،همه چیز...و دستهایت؛خنکم کرد؛بهشت رفتم و برگشتم با خنکای دستان تو...و چه شیرین بود؛نگاهت...وچه شیرین بود...و چه شیرین...

رهااااا!رها!پاشو!پنج ساعته که خوابیدی؛پاشو نماز مغرب عشاتو بخون بازم بگیر بخواب....

خدای من؛رویای ناتمام!...آه از این رویای ناتمام...تو در خاطرم،بهشت بودی...خنک بودی ...تو عشق بودی...

/ 30 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چشم به راه

گاه می اندیشم این جند صباح از عمر که به قول سعدی چون برف است در مقابل آفتاب مرداد ، تمام که شد و پرسید در رستاخیز که چه کردی و ره اوردت از دنیا چیست از غشق و دلدادگی پاسخ چه خواهم داد؟ آسمانیارای تحمل ان بار امانت را که همانا عشق بود نداشت لاجرم آدمی بر دوش کشید آن را و چه زود کم اورد در مقابل هیبتش که جان فشانی می خواست و اندک بودند حسین ابن علی ها که این ودیعه پاس دارند به صاحبش باز گردانند ، راستی ما برای چه زندگی می کنیم و پایان نامه مان از زندگی چیست؟

mina

رها اتفاقن عشقولانه ی من دیگه تمومیده...اون آهنگی که برات اونجا گفتم برو دانلود کن...اونو که گوش میدم اشک میریزم.نه اینکه دلم تنگ شه...فقط نمیدونم من باید واسه کی بخونم؟!کسی هست؟ اصن این آهنگو که گوش میکنم دلم میخوام عاشق بشم و بعد هی دوباره بیخیال خر سبز شدن میشم...

فهیمه

وای که چقدر جمله آخر فوق العاده بود... پایدار باشی دوست خوبم

چشم به راه

خلقت ما بیهوده نیست ، این ما هستیم که ان را معنا مب بخشیم با عمالمان.

فاطمه

چه خواب شیرینی بوده رفتن تا بهشت و بگشتن ب خنکای دست آغشته به آب وضویش .. عالی بود...

چشم به راه

منظورم این نبود که شما اهل عمل نیستی ، اما گاهی این بد حالیا رو شیطان ایجاد می کنه تا مارو نا امید کنه ، این دنیا یکی از مراحا کوچک سفر تکاملی ما آدم هاس ، ما اینجا مسافریم و باید رفتار مسافر ها رو داشته باشیم ... به هر حال خوب بودن لذت بخش ترین پدیده ی عالم هستیه چرا که انسان رو به دوست نزدیک می کنه. خدا کنه همه ما این توفیق رو بدست بیاریم.

پـرنیآن

هستم و می خوآنمتآن ...گآهی بآ سکوت . حآل ِ خوب برآیت :)

چشم به راه

سلام ، این آهنگ وب خودش مناسبتی عوض میشه...

مفرد مونث

سلا م به رهای عزیز اول اینکه ممنون که سر زدی دوم اینکه بله من پارگراف ابی و بچه هاشو میخونم بله وبلاگ شماروو هم خونده بودم می بخشید اگر نظر نذاشتم [لبخند][گل]