تو یادت نمی آید...

من درست به یاد دارم ؛خوبِ خوب...من لحظه هایی را که بی اختیار بر من چشم می دوختی را ،لحظه هایی را که بی اختیار می خندیدی ...من جز به جزء بودنت را به خاطر دارم و همچون آفتاب گرمم می کند خاطره ی چشمانت...

چشمانت چیز عجیبی است...خودت هم نمی دانی؛می شود در شبَش دید ؛می شود بینا شد...می شود با قطره ی اشکت وضو ساخت ،می شود بر تو سجده کرد ،می شود حتی از رنگ چشمانت شعر سرود...می شود بر چادر سیاه کعبه ی چشمانت طواف کرد و لبیک گفت...می شود...

آه که چشمانت عجیب حالم را خوب می کند...یاد چشمانت عجیب حالم را خوب می کند ،نغمه ی دلبری سر دادنت ،عجیب حالم را خوب می کند...و آغوشت،عجیب ویرانم می کند...من حتم دارم،در رویای تو جان خواهم داد و در آغوش تو و در مدهوشی حرارتش و باز در آغوش تو جان خواهم یافت و متولدخواهم شد...

تو را نمی دانم که از کدامین تباری و از کدامین قبیله ،تو را نمی توان یافت ،تو عین آسمانی ،عین ماه ،تو عین مهتابی...همین است که هر روز تشنه تَرم به وصالت...از بس تو را نمی توان داشت ،بر تو نمی توان مالک شد ، تو از آن تویی و من تمامم تو...

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sahar

[گل][گل][قلب] پر از احساس مثل همیشه عزیزم خیلی خوب بود

سمیرا

[گل] به پاس نگاه های مهربانت عزیز دل ...

mina amiri

رهی بوبخشید اصنی ملتفتید نشدم یه چیزی گفت پرنیان جون توش رها داشت گفتم نکنه شیطونی کردی تو[نیشخند]

mina amiri

نه بو خداآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ[ناراحت] کلی با جان و دل میخوانم ولی این یکی گیجم کرد[نیشخند] فاطمه،ریحانه جون عیدتون مبارککککک[قلب]

فرزانه

رهاجوني عيدتو و همين طور دوستاي گلت مبارك.[ماچ]

بخاری

من ازینا دارم! از اینا که آدم یادش میاد ولی اون یادش نیست..:) عیدت مبارک یاعلی.

mina amiri

رهاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ [نگران]

sahar

همین الان فهمیدم شارز نداشتی خیلی بدی بازم