به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چشمانم را بستم،موهایم را که آمده بودند روی صورتم را، کنار زدم و ...ناگاه،یادِ تو بود که چشمانم را تر کرد...جایِ نوازشِ دستانت روی موهایم،خالی بود جانا...خالی بود...درد داشتند تار به تار موهایی که دلبری را خوب یادشان داده،مادری از جنسِ سیب...مادری با عِطرِ گندم...من چشمانم را بستم؛محکم روی هم فشارشان دادم،نامِ سوزانت را صدا زدم و جگرم آتش گرفت...و تو ،به یک غمزه جگر خستی*...نیامدی جانا...نیامدی...چشمانم دریا شد و نامت،چه ها که نمی کند با دلم...چه ها که نمی کند...

*مولانا

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
فاطمه

چشمانم دریا شد و تو نیامدی... * یه جورایی غمم گرفت..

چشم به راه

و گاه آنقدر آشوب می شود دلت که حیران می شوی! تهی می شوی سرشار می شوی سر مست می شوی مخمور می شوی گاه می شود ، سر آسیمه می شوی های های خودت را می گریی و پشت سر می گذاری می گذری ، رد می شوی و تنها ردی از یک بودن مبهم از تو به جا می ماند غرق حیرت گاه در تکثری و گاه در تجرد اثیر می شوی و گاه تکثیر می شوی در تک تک سلول های روزگار و در نگاهی آتش افروز محو می شوی و ناگاه هیچ از تو باقی نمی ماند گاه و بیگاه می آید سرزده ناخوانده این حس مملو از ایهام و با آرایه های خفته قلبت بازی می کند مغازله می کند و تو غرق معاشقه می شوی در این خروش بی بازگشت لب بر لب و خموش حیران و مدهوش هشیار و بی هوش و حرم نوشینش شعله ورت می کند خاکسترت می کند به بادت می دهد نه نقشی می ماند از تو نه اثری.. دل آشوبم بیا