و بال های تب آلودت را ،پروانه ی کوچکی می چرخاند...*

چشمانت آیینه ای باشد...

من همان دخترکِ شلخته ای باشم که روسری اش همیشه کج و معوج است...

چشمانت آیینه ای باشد...

روسری ام عقب و عقب تر برود،

و تو ،...

تویِ چشمانت نگاه کنم...

روسری ام حالا مرتب شده...

من اما آشفته شده ام...

چشمانت آدم را غرق می کند...آدم را آشفته می کند...

عنوان از:شمس لنگرودی

/ 4 نظر / 29 بازدید
نهال

سلام بانو شما واقعا زیبا می نویسین. خوش حال میشم به نوشته های من هم سر بزنین

سارا

اوه روسریت عقب بره ایا ؟[نیشخند]دیگه چی آیا :| [نیشخند]

پروين

چشم هاش هوس آبتني نمي اندازد در تو؟!

کیوسک

چه قدر این خوب بود !! روسری آدم عقب برود و تو هنو توی چشم هام نگاه کنی .