پررنگ ترین ستاره ام...

بالا.نویس:کمی احساس چاشنی خواندنش کنید؛..سرسری نخوانیدش...

 

پشت بام خانه ی پدربزرگ؛قدیم ها،خیلی قدیم ها،آنروزها که زهره هنوز شوهر نکرده بود؛من هنوز خیلی انقدری نشده بودم،آن موقع ها که ستاره ها انگار زیادتر بودند؛آن موقع ها که این قوطی کبریت ها خیلی نبودند؛اصلا نبودند...،آن موقع ها که روی قرنیز* راه میرفتم و از پدربزرگ به خاطر شجاعتم پول میگرفتم...آن موقع ها که؛موهای زهره را میبافتم-بافتن بلد نبودم آن موقع ها؛میپیچیدم توی هم موهایش را-آن موقع ها که بخاطر حرف زهره که گفته بود؛هرکدام از این ستاره ها مال یک آدم خوب است؛هر شب دنبال ستاره ی پدربزرگ میگشتم...و هرشب هر ستاره ای که کم رنگ میشد؛من گریه میکردم و میگفتم،یعنی یک روز هم ستاره ی بابا بزرگ کم رنگ میشه؟؟؟

آن موقع ها؛که خورشید از شرق طلوع میکرد؛هرروز!...آن موقع ها...آن موقع ها که هانیه بود؛من بودم؛زهره؛حتی زهرا...،آن موقع ها که زیر انداز می انداختیم توی پشت بام؛عصرها؛چای میخوردیم با شکر پنیر...هندوانه هم میخوردیم بعضی وقتها؛یادم هست آن موقع ها؛تابستان ها؛باد هم می وزید حتی..آن موقع ها که مادر بزرگ زهره را که دوسه سالی بود به سن تکلیف رسیده بود را برای نماز صبح بیدار میکردو من هم بیدار میشدم و طلوعِ سرخ خورشید را میدیدم و کلی ذوق میکردم...آن موقع ها؛...آه؛آن موقع ها که من خیلی انقدر نشده بودم...

دیشب،بزرگترین ستاره ام را که چندسال پیش ها کم رنگ شده بود را در خواب دیدم؛پدر بزرگ را...میخندید..دندانهایش هم سرجایش بود...آن موقع ها را خوب یادم هست که زهره میگفت دندانهای پدربزرگ را ؛کلاغ برده و هنوز با خودش نیاورده...زهره آن موقع ها بیشتر بود از این موقع ها...

این موقع ها را زیاد دوست ندارم؛ زهره کم هست؛هانیه اصلا نیست؛زهرا هم...خب می گوید مشغله دارد...می گوید سرش گرم طلاق است از آن پسرک عوضی..این موقع ها انگار ستاره ها هم کم شده اند...؛

"ـ":یک سوال؛اصلا ستاره ای هست؟؟؟

/ 5 نظر / 11 بازدید
سحری

VAghan chera setare ham kam shodan an moghe ha hamecjiz rango boooyi digar dasht kheili ziba neveshte buda fateme{K}AZIZAM

سحری

budi!! [نیشخند]

شبیه خودم

حرفهای دل همیشه شنیدنی هستند رهای عزیز. اما گاهی اوقات بیشتر از هر چیز به خود آدم آرامش میدن. من که این طوری ام. برای همین به حرف دیگران اهمیت نده.

مده آ

وای رها.. منو بردی به بچگی هام. قبل از اینکه مدرسه برم و می موندم خونه پدربزرگم. که هرشب میرفتیم پشت بوم.. که ستاره هارو نگاه میکردیم و پدربزرگ اسمهاشونو یادم می داد.. که برام قصه هاشونو می گفت ..

mina amiri

رهااااااااا[گریه] خیلی قشنگ بود.منم یکی ازین ستاره ها داشتم اما الانا مگه تو این قوطی کبریتا میشه ستارمو برم ببینم[ناراحت] وای اون موقع ها همه چی خوب بود... این موقع ها که خیلی داغونه برام [نگران]