آن زمان که آفتاب می تابد...

نشسته ام؛توی ایوانِ آفتاب گیرِ خانه ی پدرجان اینها،پاهایم را دراز کرده ام؛تا آفتاب بخورد بهشان...مادر جان یعنی توصیه کرد..به تُرکی،گفت که پاهایت را دراز کن،بگذار به پاهایت آفتاب بخورد؛خوب است؛خوب است که آفتاب بخورد به پاهایت...گفت:این حاجی یعقوب را می بینی؟دوبار به شدت تصادف کرده،ولی خدا را شکر،خش نیفتاده به بدنش...آنطور که او تصادف کرد،تو تصادف می کردی؛می مردی...بس که لاغری...مادر جان است دیگر؛دوست دارد،تپل باشی!انقدر تپل که پی هایت را بادست بگیری بلند شوی!انقدر تپل،که لپ هایت توی دستهایش جا نشود!زیاد لپ هایم را می کشد...یعنی بین خودمان باشد؛من عزیزدردانه ترین؛نوه ی دختری اش هستم...خودم می دانم؛همه هم می دانند که توی نمازهایش ،بیشتر از همه برای من دعا می کند!چای زیاد نمی خورد؛معده اش حساس است دیگر،مثل من!یعنی من مثل او!ولی؛هر چندتا لیوان چای برایش بریزم توی فنجان،امکان ندارد دست رد به سینه ام بزند...می گوید:مگر می شود،چایی را که گیزیم-یعنی دخترم-برایم بیاورد را نخورم...می خورم...و می نوشد...و نوشِ جان می کند و من زل می زنم به چروک دستانش،زل می زنم به صورت برفی اش...زل میزنم به سرخیِ سرخاب نمالیده ی گونه هایش،زل می زنم به چشمانش،و بغض می کنم...بغض می کنم ،و می ترسم! می ترسم نکند روزی برسد که حسرتِ کم بودن در کنارش را بخورم؟نکند روزی برسد که...و بغضم می ترکد!و مادرجان می گوید:وای!پس چی شد؟ من هم برای اینکه ؛مادر جان،نفهمد چقدر نوه ی خراب فکری دارد،می گویم،هیچی مادر جان،معده ام درد می کند...و می خواباندم روی پاهایش،و شروع  می کند به ماساژ دادن معده ام...و من خوابم می گیرد زیر آفتابِ گرمِ ایوانِ خانه ی پدرجان اینها...

توی خواب،خودم را دیدم،با تو...رفته بودیم؛ارتفاعاتِ نمک آبرود،و تو؛هی هی،از هربعدی که به نظرت،هنری تر و جذاب تر می آمد از من عکس می گرفتی...که؛سگِ خانه ی پدرجان اینها،واق واق کرد و من از خواب پریدم...

+:می بینی!هرچیزی یک جوری آخرش وصل می شود به تو...هرچیزی آخرش می شود تو!


/ 20 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

قیزیم بالام قیزیم بعدش اینکه شال من سرمه ایه ها

وحیده

نوه دلبند دلم برات تنگه... عزیزم آخر همه چیزا به عشق ختم میشه... [قلب]

فرو

به به چه شیرین که نوه ی دلبند باشی و عزیز دردانه :) من هم از نبودن ها میترسم اما بیا فکرش را نکنیم. همه چیز آخرش وصل میشود به تو...

سرتونین

جون میده کلا بیای اینجا حال و هوات عوض شه بعد بری دوباره گند بخوره تو حالت بعد دوباره برگردی اینجا! + عالی می نویسید سرکار، عالی

من ، بی تو

تمام حرفهایم به تو ختم می شود.. خدا واست حفظشون کنه.. + روزت مبارک رهای ِ مهربان :)

نفیسه

خدا مامان بزرگ عزیزت رو برات حفظ کنه بانو :) روزت مبارک :*

پردیس

آره واقعا قدر بدون مخصوصا مادر بزرگ خیلی عزیزه زود زود بهش سر بزن که بعدا از خودت خجالت نکشی

پردیس

دیوونه حسودیم شد اشکم اومد منم واسه مادربزرگم فاتحه خوندم

تانزانیا

خدا حفظشون کنه..منم مادربزرگی داشتم که بهم میگفت قیزیم..نازیم..